نقد مینی سریال «Playing Nice»
-
همراه
کتاب، فیلم، پادکست

نقد سریال Playing Nice | سؤالی که هیچ والدی دوست ندارد با آن روبهرو شود
بعضی سریالها با پیچشهای داستانی و تعلیق مخاطب را همراه میکنند و بعضی دیگر با یک سؤال انسانی عمیق. برای من، Playing Nice از همان ابتدا به خاطر همین سؤال جذاب بود؛ سؤالی که حتی بعد از تمام شدن سریال هم ذهنم را رها نکرد.
داستان Playing Nice از جایی آغاز میشود که دو خانواده متوجه میشوند سالها پیش، در بیمارستان، نوزادانشان به اشتباه با یکدیگر جابهجا شدهاند. کشفی که نهتنها زندگی آنها را زیر و رو میکند، بلکه آنها را با پرسشهایی دردناک درباره هویت، تعلق، خانواده و معنای واقعی والد بودن روبهرو میسازد.
پرسشی که قلب داستان Playing Nice را شکل میدهد
اگر روزی بفهمم کودکی که سالها در آغوش گرفتهام، برایش شببیداری کشیدهام، با خندههایش خندیدهام و با دردهایش درد کشیدهام، از نظر ژنتیکی فرزند من نیست و در عین حال کودکی دیگر وجود دارد که فرزند بیولوژیکی من است، چه احساسی خواهم داشت؟ چگونه میتوان میان این دو واقعیت کنار آمد؛ میان کودکی که هر روز مادرش بودهام و کودکی که هرگز فرصت مادر بودن برای او را نداشتهام؟
این همان نقطهای است که احساس میکنم سریال میتوانست عمیقتر به آن بپردازد. هرچند داستان در بسیاری از لحظات موفق میشود اضطراب و تنش را به مخاطب منتقل کند، اما به مرور از درگیریهای عاطفی و اخلاقی فاصله میگیرد و بیشتر درگیر جنبههای معمایی و هیجانانگیز روایت میشود. در نتیجه، آن سؤال بنیادینی که مرا پای سریال نشانده بود، گاهی به حاشیه رانده میشود.
مدی و بحران هویت مادری
بیش از هر چیز، واکنش مدی، مادر خانواده، توجهم را جلب کرد. شاید چون به عنوان یک مادر، احساس میکنم درک بخشی از آشفتگی او برایم آسانتر است.
مدی سابقه افسردگی پس از زایمان داشته و این جزئیات به نظر من اهمیت زیادی دارند. این گذشته فقط بخشی از زندگی او نیست؛ زخمی است که در طول داستان بارها باز میشود. گاهی از سوی دیگران و گاهی از سوی خودش. انگار هر بار که به آن دوران اشاره میشود، دوباره با احساس گناه، تردید و ناکافی بودن روبهرو میشود.
افسردگی پس از زایمان برای یرخی از مادران فقط یک دوره سخت و گذرا نیست؛ میتواند زخمهایی از تردید، احساس گناه و ناامنی عاطفی بر جا بگذارد که سالها باقی بمانند.
حالا تصور کنید مادری که روزی با چنین بحرانی دستوپنجه نرم کرده، ناگهان متوجه شود کودکی که سالها مادرش بوده، از نظر ژنتیکی فرزند او نیست و در سوی دیگر، کودکی وجود دارد که فرزند بیولوژیکی اوست اما سالهای رشد و کودکیاش در خانوادهای دیگر گذشته است. فکر میکنم در چنین شرایطی، ذهن هر مادری پر از سؤالهای دردناک میشود.
در این نقطه، ماجرا دیگر فقط درباره یک اشتباه در بیمارستان یا یک بحران خانوادگی نیست. اینجا پای هویت مادری به میان میآید. پای این سؤال که مادر بودن دقیقاً به چه معناست.
پیت و مواجهه با یک واقعیت دردناک
از طرف دیگر، واکنش پیت، پدر خانواده، هم برایم جالب بود. اگرچه گاهی به خاطر سادگی و صداقتش در رفتار واقعاً لجم را درمیآورد، اما شاید او تنها شخصیتی بود که کمتر از دیگران نقاب به چهره داشت.
او تقریباً از همان ابتدا تلاش چندانی برای نزدیک شدن به کودکی که از نظر ژنتیکی فرزندش است نمیکند. شاید در نگاه اول این رفتار عجیب یا حتی خودخواهانه به نظر برسد، اما من آن را جور دیگری هم میبینم. گاهی انسان برای محافظت از خودش، از دردناکترین انتخابها فاصله میگیرد.
نزدیک شدن به آن کودک یعنی روبهرو شدن با واقعیتی که هیچ پاسخ سادهای ندارد؛ اینکه ممکن است همزمان دو کودک برایت اهمیت داشته باشند و ندانی چگونه باید جای هر کدام را در زندگیات تعریف کنی.
انتخابی که در واقع انتخاب نیست
شاید بزرگترین نقطه قوت Playing Nice برای من همین باشد که مرا وادار کرد درباره معنای واقعی والد بودن فکر کنم. من باور ندارم والد بودن صرفاً یک پیوند ژنتیکی باشد. والد بودن حاصل سالها مراقبت، عشق، نگرانی، فداکاری و حضوری است که هر روز در زندگی یک کودک داشتهایم.
اما همین موضوع، بحران داستان را دردناکتر میکند. چون شخصیتها در برابر انتخابی قرار میگیرند که در واقع انتخاب نیست. وقتی هر دو کودک برایت عزیز هستند، هیچ تصمیمی نمیتواند بدون فقدان باشد. هر مسیری که انتخاب شود، چیزی ارزشمند از دست خواهد رفت و همین است که این موقعیت را از نظر اخلاقی و عاطفی تا این اندازه هولناک میکند.
پاسخ آسانی برای این سؤال پیدا نمیکنم. پیوند ژنتیکی و تجربه زیسته، دو روی یک سکهاند؛ بهویژه وقتی پای دو کودک در میان باشد. دو کودکی که هر کدام به شکلی بخشی از هویت و زندگی تو شدهاند.
شاید دردناکترین بخش ماجرا این باشد که این دو حقیقت در برابر یکدیگر قرار میگیرند، بیآنکه یکی بتواند دیگری را از میان ببرد.
چرا Playing Nice در ذهن باقی میماند؟
شاید به همین دلیل است که Playing Nice با وجود ضعفهای رواییاش همچنان در ذهنم مانده است. نه به خاطر معماها و غافلگیریهایش، بلکه به خاطر دوراهی دردناکی که در مرکز داستان قرار دارد؛ دوراهیای که هیچ والدی دوست ندارد روزی با آن روبهرو شود و در عین حال نمیتواند از فکر کردن به آن دست بکشد:
وقتی دو پیوند به یک اندازه واقعی و ارزشمند به نظر میرسند، چگونه میتوان با گذشتهای کنار آمد که دیگر قابل تغییر نیست و آیندهای که هر انتخاب میتواند بخشی از آن را از تو بگیرد؟
شاید سریال نتواند این پرسش را با تمام پیچیدگیهایش تا پایان دنبال کند، اما همین که مخاطب را وادار میکند فراتر از مفاهیم سادهای مانند «خون» یا «عشق» فکر کند، برای من ارزشمند است. چون در نهایت، این داستان بیش از آنکه درباره پیدا کردن یک پاسخ باشد، درباره روبهرو شدن با واقعیتی است که هیچ پاسخ آسانی برای آن وجود ندارد.
پانوشت: جایی که سریال راه آسانتر را انتخاب میکند
یکی از چیزهایی که در طول سریال چندان برایم خوشایند نبود، نحوه پرداخت خانواده دیگر بود. گاهی احساس میکردم روایت با اغراق در ویژگیهای منفی آنها و نزدیک کردنشان به تصویر یک «شرور»، تلاش میکند از سنگینی پرسش اصلی داستان کم کند.
وقتی یکی از دو طرف بهوضوح ناپسندتر یا خطرناکتر تصویر میشود، مخاطب راحتتر میتواند طرف یکی از خانوادهها را بگیرد و بحران اخلاقی داستان سادهتر به نظر میرسد.
در حالی که به نظرم قدرت واقعی این ایده دقیقاً در جایی بود که هیچ انتخاب آسانی وجود نداشت؛ جایی که هر دو خانواده، با تمام نقصها و نقاط قوتشان، به یک اندازه حق داشتند و همین موضوع تصمیمگیری را دردناک و پیچیده میکرد.
شاید اگر سریال بیشتر به این ابهام اخلاقی وفادار میماند، تأثیر احساسی آن برای من عمیقتر میشد.
شما درباره این دوراهی چه فکر میکنید؟
اگر شما در موقعیت این دو خانواده قرار میگرفتید، آیا پیوندی که در طول سالها با فرزندتان ساختهاید برایتان پررنگتر بود یا حس از دست دادن سالهایی که میتوانستید کنار فرزند بیولوژیکی خود باشید؟ و اگر قرار بود پس از دانستن حقیقت در زندگی هر دو کودک حضور داشته باشید، دوست داشتید این رابطه و این حضور چگونه شکل بگیرد؟
فکر میکنم این یکی از آن سؤالهایی است که پاسخ درست یا غلطی ندارد، اما کنجکاوم بدانم شما به آن چگونه نگاه میکنید.