وقتی زندانبانهای آزکابان سراغمان میآیند
-
همراه
کتاب، فیلم، پادکست

بعضی صبحها با این فکر از خواب بیدار میشوم که کاش هرگز بیدار نمیشدم. انگار از همان لحظهای که چشم باز میکنم، وزنهای سنگین روی سینهام گذاشتهاند؛ وزنهای که باید تا شب با خودم حمل کنم.
شاید بخشی از این سنگینی از روزهای دیماه آمده باشد؛ از روزهایی که جنگ و نااطمینانی چنان در زندگی روزمرهمان تنیده شدند که دیگر نمیشد میان خبرهای بیرون و جهان درون مرزی کشید.درونم را که میکاوم، چیزی جز تاریکی پیدا نمیکنم. تاریکی و سیاهی.
بعد به سالهای دیگر زندگیام سر میزنم تا شاید خاطرهای روشن پیدا کنم؛ چیزی که بتوانم به آن چنگ بزنم و از این حال بیرون بیایم. اما گاهی چنان به نظر میرسد که چتری سیاه بر سراسر گذشتهام سایه انداخته است؛ گویی هیچ خاطرهای آنقدر زنده و درخشان نیست که بتواند مقابله کند.
زندانبانهای آزکابان (دیوانه سازها) در ذهن
در چنین روزهایی ناگهان یاد «هری پاتر و زندانی آزکابان» میافتم. یاد زندانبانهای آزکابان؛ موجوداتی که با حضورشان تمام شادی و امید را میمکند و انسان را وادار میکنند تنها دردناکترین و تاریکترین لحظات زندگیاش را به یاد بیاورد. تنها راه مقابله با آنها، چنگ زدن به یک خاطره روشن و زنده بود؛ خاطرهای که هنوز گرما و زندگی در آن جریان داشت.
سالها پیش وقتی این کتاب را میخواندم، آزکابان برایم فقط بخشی از یک داستان فانتزی بود. امروز اما بیش از هر زمان دیگری استعاره آن را میفهمم.
بعضی روزها اندوه، اضطراب، فرسودگی یا حتی تغییرات هورمونی رفتاری شبیه همان زندانبانها دارند. روزهای دیگر، این جنگ و نااطمینانی است که چهره آنها را به خود میگیرد. ناگهان همه چیز را تیره میکنند. نه اینکه خاطرات خوب را از بین ببرند، بلکه دسترسی به آنها را ناممکن میکنند.
شاید به همین دلیل است که «هری پاتر و زندانی آزکابان» برای من فقط یک رمان نوجوانانه نیست. کتابی است درباره مقاومت در برابر تاریکی؛ درباره تلاش برای پیدا کردن روزنهای از نور در زمانی که ذهن اصرار دارد هیچ نوری وجود ندارد.
مادری در روزهای تاریک
این روزها هنوز هم گاهی دلم میخواهد در غار تاریک خودم پنهان شوم و از تخت بیرون نیایم. اما زندگی جریان دارد.
آدمها به هم نیاز دارند. و وقتی مادر باشی، حتی در تاریکترین روزها هم کسی هست که صبحش را با نگاه به تو آغاز کند. کسی که جهان را از پشت چشمهای تو میبیند و امنیت را در صدای تو جستوجو میکند.کودکان به خاطرات روشن نیاز دارند و شاید یکی از مسئولیتهای ما این باشد که این زنجیره تاریکی را جایی متوقف کنیم؛ اینکه برای خودمان و برای کسانی که بعد از ما میآیند، خاطرههایی بسازیم که روزی در برابر زندانبانهای آزکابان به کارشان بیاید.
شاید قدرت واقعی جادو همین باشد؛ اینکه در روزهایی که جنگ، ترس و نااطمینانی میخواهند همه چیز را ببلعند، هنوز بتوانی برای کودکی که کنارت زندگی میکند، تکهای نور حفظ کنی. نوری که شاید سالها بعد، وقتی زندانبانهای آزکابان به سراغش آمدند، به یادش بیاورد که تاریکی همیشه تمام داستان نیست.شاید نتوانیم جنگ را متوقف کنیم. شاید نتوانیم جهان را از همه تاریکیهایش نجات دهیم. اما شاید بتوانیم نگذاریم این تاریکی بیکموکاست به نسل بعد منتقل شود. و این روزها، برای من، معنای مادری چیزی جز همین نیست.
درباره کتاب
«هری پاتر و زندانی آزکابان» کتابی از جی. کی. رولینگ که در آن هری برای اولین بار با تجربهای عمیقتر از ترس، حافظه و هویت روبهرو میشود.
جایی که دیوانه سازها شادی را از ذهن میمکند و انسان را در تاریکترین خاطرههایش رها میکنند. و در برابرشان، تنها چیزی که میتواند مقاومت کند، نیرویی درونی است که در قالب «اکسپکتو پاترونوم» ظاهر میشود؛ خاطرهای روشن، زنده و واقعی.شاید به همین دلیل است که این کتاب برای من فقط یک داستان نوجوانانه نیست؛ بلکه یادآوری این حقیقت است که در تاریکی، همیشه چیزی برای به خاطر آوردن هست،حتی اگر دسترسی به آن سخت شده باشد.
دعوت به مشارکت
اگر این تجربه برای شما هم آشناست، چه از دل این کتاب، چه از دل زندگی، خوشحال میشوم آن را بخوانم. گاهی همین روایتهای کوچک، راهی هستند برای اینکه تاریکی در ذهن تنها نماند.