در میانه ی جنگ، هنوز درخت گردو زنده است
-
همراه
تاملات عمیق مادری

آغاز
این روزها حتی فکر کردن به آینده مضطربم میکند. در روزهایی که جنگ، نااطمینانی و قطع ارتباط با جهان بیرون بخشی از زندگی روزمره شدهاند، فهمیدهام چقدر چیزهای کمی واقعاً در اختیار ماست.
در طول یک سال و اندی گذشته بارها برنامههایی که برای زندگیام ریخته بودم، نه به خاطر اشتباهات خودم، بلکه به دلیل شرایطی که هیچ کنترلی بر آنها نداشتم، از هم پاشیدهاند. این بار هم برای چندمین بار همه چیز به هم ریخته است.
راستش دیگر نمیدانم روزها، ماهها و سالهای آینده چه شکلی خواهند بود. شاید به همین دلیل است که تا حدی خودم را به جریان زندگی سپردهام. البته نه اینکه اضطراب و آشفتگی از بین رفته باشد. هنوز هم روزهای زیادی هست که دلشورهای عجیب به جانم میافتد؛ آنقدر سنگین که احساس میکنم چیزی درونم در حال فرو ریختن است. اما در میان همه این بیثباتیها، چیزهای کوچکی هستند که آرامم میکنند.
بهار و چیزهای کوچک
بهار امسال برایم شگفتانگیزتر از همیشه بوده است. نگاه کردن به طبیعت، به چیزهایی که آنقدر عادیاند که معمولاً دیده نمیشوند؛ جوانه زدن برگهای کوچک سبز بر شاخههای خشک، شکوفههایی که ناگهان درختان را سفیدپوش میکنند، کوههای برفی دوردست، منظرهای که گاهی در مه فرو میرود و حالتی رازآلود پیدا میکند، صدای رعد و برق، بارانهای کوتاه بهاری که ناگهان همه جا را خیس می کنند.
درخت گردو
اما بیش از همه، این روزها نگاهم روی یک درخت گردو متوقف میشود؛ درختی که در حیاط خانهمان است. زمستان گذشته آسیب سختی دید. بخش بزرگی از پایه تنهاش از هم پاشید و درخت با تمام وزنش به یک سمت خم شد. چوبی که سالها زیر پوست ضخیم تنه پنهان بود، ناگهان عریان شد؛ فرسوده، شکافته و زخمی. درخت آنقدر کج شده بود که بیشتر شبیه درختی به نظر میرسید که سقوطش نیمهکاره مانده است تا درختی که هنوز ایستاده باشد.
تنها چیزی که مانع افتادنش شده بود، دیوار سیمانی پشت سرش بود. تنه سنگین و شکسته درخت بر آن تکیه داده بود و اگر دیوار نبود، احتمالاً مدتها پیش روی زمین افتاده بود. ماهها به همان شکل مانده بود؛ خمیده، زخمی و خاموش. شاخههایش خشک به نظر میرسیدند.
نه جوانهای، نه نشانی از حیات. وقتی به آن نگاه میکردی، سخت میشد باور کرد که هنوز چیزی از زندگی در آن باقی مانده باشد. انگار زمستان کارش را تمام کرده بود و فقط زمان لازم بود تا این پایان آشکار شود.
اما حالا که بهار آمده، هر بار که نگاهش میکنم حیرت میکنم. از همان تنه شکسته شاخههای تازه بیرون زدهاند. جوانهها باز شدهاند. برگهای سبز روی شاخههایی نشستهاند که تصور میکردم دیگر هرگز چیزی از آنها نروید. هر بار که به آن خیره میشوم، انگار چیزی در گوشم زمزمه میکند: «من هنوز زندهام.» نه چون سالم مانده است. نه چون شکستگیاش ترمیم شده، بلکه دقیقاً با همان زخم، با همان انحنا و با همان تکیهگاه ناگزیر، هنوز به زندگی چنگ زده است.
گاهی ساعت های متمادی به آن نگاه میکنم و با خودم میگویم چگونه ممکن است؟ آیا هنوز از جایی در اعماق خاک با ریشههایش ارتباط دارد؟ آیا همین ارتباط پنهان است که به او اجازه داده دوباره جوانه بزند؟ آیا درخت از سرنوشت محتومی که انتظارش را میکشد خبر دارد؟ و اگر دارد، چگونه با وجود آن همچنان به سبز شدن ادامه میدهد؟ البته نمیتوان نقش آن دیوار را نادیده گرفت. اگر دیوار نبود، شاید فرصتی برای این جوانه زدن باقی نمیماند.
ما و تکیه گاه ها
وقتی به این درخت خیره می شوم فکر میکنم این روزها زندگی بسیاری از ما هم همینگونه است. گاهی چیزی یا کسی فقط نمیگذارد کاملاً فروبپاشیم؛ همین.
شما هم این روزها شکستهاید؟ آیا دیواری هست که تن خسته و ترکخوردهتان بیهیچ منتی بر آن تکیه کند؟ آیا هنوز با ریشههایتان ارتباط دارید؟ آیا در میان همه ویرانیها هنوز چیزی هست که شما را به زندگی پیوند بزند؟
خودم را به آن درخت شبیه میبینم، شکسته، نه آنقدر که از پا افتاده باشم و نه آنقدر سالم که وانمود کنم همه چیز خوب است. اما هنوز بعضی روزها جوانه میزنم.
آنچه هنوز زنده است
این روزها وقتی به دخترم فکر میکنم، میفهمم بودنش چیزی را در من زنده نگه میدارد. نه به عنوان معنا یا نجات، فقط به عنوان حضوری که یادآوری میکند هنوز چیزی هست که دوستش دارم.
شاید او هم ریشه باشد و هم دیوار؛ اما نه به این معنا که مسئول ایستادن من است. ریشه از آن جهت که مرا به زندگی پیوند میدهد و دیوار از آن جهت که گاهی فقط اجازه نمیدهد کاملاً فروبریزم. و با این حال، آنچه بیش از همه برایم اهمیت دارد، فقط بودن اوست. زندگی کردنش. نفس کشیدنش. همین.
آنچه باقی می ماند
شاید به همین دلیل هر بار که به آن درخت گردوی شکسته نگاه میکنم، احساس میکنم چیزی از خودم را در آن میبینم.
شاید ما بیش از آنکه به دنبال نجات باشیم، در حال یافتن شکلهای مختلف ماندن هستیم.گاهی ایستاده، گاهی خمیده، گاهی تکیهداده به چیزی بیرون از خودمان.و شاید همین کافی باشد؛ نه برای کامل شدن، فقط برای نپیوستن به پایان.
اگر شما هم مادر هستید و در این روزها میان فروپاشی و ماندن، به چیزی برای ادامه دادن چنگ زدهاید، میتوانید روایتهایتان را با ما به اشتراک بگذارید؛ شاید کمی از بار شما کم کند و به دیگری هم کمی سبکتر شدن را یادآوری کند.
👉این متن در عید ۱۴۰۵، در روزهای جنگ و قطع کامل اینترنت بینالملل نوشته شده و در پایان بهار ۱۴۰۵ منتشر میشود؛ در زمانی که همچنان در تعلیق میان جنگ و صلح به سر میبریم. با این حال، درخت گردو سرسبز است و امسال نیز بار داده است.