اَمی اَیا جمعی مادرانه برای رشد و حال خوب

اَمی اَیا، جمعی مادرانه برای رشد و حال خوب 

دلنوشته:«مامان، خوبی؟»

موج شکن

پرده اول: تماشای طوفان در چهارده‌سالگی

 ​چهارده‌ساله بودم. در یک روز طوفانی، لب دیوار موج‌شکن شهر ساحلی‌ام ایستاده بودم. موج‌های بلند با تمام توان به دیواره‌ها می‌کوبیدند، می‌شکستند و فرو می‌ریختند؛ چرخه‌ای بی‌انتها از خشم و تلاطم. باد و باران تازیانه‌وار به صورتم می‌خورد. عینکم را که از پشت شیشه‌های باران‌خورده‌اش دنیا تار بود، برداشتم.

آن‌سوتر، مردی را دیدم با لباس ماهیگیری. میان آن همه آشوب و جنبش آب و آسمان، تنها او و دیواره‌ی موج‌شکن ساکن بودند. مبهوت نگاهش می‌کردم؛ یعنی چه می‌خواست؟ قصد جانش را داشت؟ در آن سن، مرگ تصویر دوری برایم نبود. پوستم از سرمای زمستان می‌سوخت، اما آن مرد، گویی بخشی از سنگ موج‌شکن باشد، تکان نمی‌خورد.

پرده دوم: حسرت یک زندگی معمولی

 ​گاهی با خودم فکر می‌کنم آدم‌های معمولی در کشورهای معمولی چطور زندگی می‌کنند؟ دلم می‌خواست من هم یکی از آن‌ها بودم. دلم می‌خواست ندانم سیاست چیست، و مرز میان ما و همسایگانمان با چه خون‌هایی ترسیم شده است. دلم می‌خواست دغدغه‌ها و مسائل و مشکلاتم، همان مسائل روزمره‌ی آن‌ها باشد نه چیزی مضاعف بر آنها.
خسته‌ام از این که مدام در «وضعیت حساس کنونی» دست‌وپا می‌زنیم. انگار سال‌هاست روی همان موج‌شکن ایستاده‌ایم؛ در محاصره‌ی طوفانی که تمام‌شدنی نیست. ما همان مرد ماهیگیری هستیم که از سرما و خیسی، کرخت شده؛ دیگر چیزی حس نمی‌کند و فقط تمام توانش را گذاشته تا خودش  را روی سنگ‌ها نگه دارد و سقوط نکند.

​پرده سوم: آینه‌ای به نام دخترم

​حالا که یک مادر شده‌ام و نزدیک به نیم قرن از زندگی‌ام گذشته، این روزها دختر نوجوانم مدام مرا “چک” می‌کند. گویی او از پس این چهره‌ی آرام، درون تلاطم‌زده‌ام را می‌بیند. می‌بیند که درونم مرد ماهیگیری میان امواج خروشان ایستاده است.

دخترم، عزیز مامان، چقدر از تو یاد می‌گیرم. می‌پرسی: «خوبی مامان؟» من در دلم فریاد می‌زنم. دلم می‌خواهد آن قلاب سنگین صبوری را رها کنم، زانو بزنم و مثل همان موج‌ها بشکنم. دلم می‌خواهد تکه‌های فروریخته‌ام با دریا یکی شود. می‌خواهم تمام شوم، اما…

من با تمام توانم بغلش می کنم و می بویمش؛ به آشپزخانه می روم کتری را روشن می کنم و به بخار که آرام بالا میرود نگاه میکنم. نمی دانم چند دقیقه همان جا می ایستم.

 مادر بودن، اجازه نمی‌دهد که فقط یک موج در حال شکستن باشم. ​

پرده چهار: سوگی که پایان ندارد

 ​واقعیت این است:

من سوگوارم و می‌دانم تنها نیستم.
سوگوار فرزندانمان که به ناحق از ما گرفته شدند؛ زخم‌هایی که هیچ مرهمی آن‌ها را التیام نمی‌بخشد.

من خشمگینم و می‌دانم تنها نیستم.

 ما جان‌های عزیزی را از دست داده ایم و سال‌های جوانی‌مان را در گورستان «شرایط حساس کنونی» دفن کردیم

چه آن‌ها که رفتند و روحشان را در خاک وطن جا گذاشتند، و چه ما که ماندیم و حسرت زندگی نزیسته را خوردیم، همه همان مرد ماهیگیر روی موج‌شکنیم.

در این طوفان سهمگین، این ماییم که می‌شکنیم، این امید ماست که زیر ضربات موج‌ها خرد می‌شود.

شاید هنوز ایستاده ایم نه چون قوی هستیم چون هنوز کسی هست که بپرسد خوبی مامان؟

 ​تو بگو، در این گستره‌ی پهناور و بی‌رحم، تو کجای این داستانی؟

 

حمرا افرنگه با نام مستعار "همراه"، مادر و کارشناس ارشد معماری هستم. در وبسایت amiaya.com، از تجربه‌های زیسته‌ام در مورد معماری کودک‌محور، دنیای والدین، چالش‌ها و قصه‌های مادرها می‌نویسم و کتاب و فیلم‌های مرتبط با مادران، کودکان و نوجوانان را معرفی می‌کنم. من عاشق قصه، شعر و طبیعت هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *